تبليغاتX
خدا هست...
     

 " شهادت مولای مظلومم رو به همه ی دوستای  وابم تسلیت میگم "

 


سلاااااااااااااااااااااااااااااااملکوممممممممممم بروبچز گرام!!!!!!!

حالو احوال؟؟؟؟همتون کوکیت دیگه؟؟؟؟؟؟

خوش میگذره تابستون؟؟؟

بیچاره بچه مدرسه ایا!امیدوارم هر چی زود تر مثل ما خلاص شید!

بخدا  که نه آپیدم!!!!!آخه نمیدونستم چی آپ کنم حوصله ی آپیدنم نداشتم؟؟؟؟؟؟

ولی الان که جوابا اومده شارژ شدم گفتم یه حالیم به شما ها بدم.

 خدارو شکر اونی که دوست داشتم قبول شدم قبول شدم!

ولی امل!!!!!!

اصلا نمیدونم چه جور شهریه؟؟؟خوبن؟بدن؟جوادن؟نورمالند؟آنورمالند؟!!!!!!

میخوام بدونم کلا تو چه فازیه شهر امل؟؟؟

اومدم بگم مه اگه اونجارو میشناسید به منم بگید آخه همش فکر میکنم بده جاش ولی به بچه املی ها بر نخورها!!!!حسم اینه!

البته واسه ۱شنبه میرم ثبت نام()ولی دوست دارم بدونم زودتر!!!!!!!

خداکنه اونجوری که من فکر میکنم نباش!!!!!!!!!وای...............

خب دیگه امار مامار دارید بریزید وسط مارو هم از این بی خبری درارید!!!!

 

منتظر خبراتون هستم ......

 

دوستوندارم.

 

فعلا فرت.......

+ نوشته شده در شنبه 1388/06/21ساعت 0:28 توسط فریبا |


سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه ی دوستایم

 

خوووووووووووووووبید؟؟؟

خوشید؟؟؟

سلامتید؟؟؟

بدون ما خوش میگذره؟؟؟

قربـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونتون برم دلم واستون یه ذره(.) شده بود (یعنی این(.)قدی).حالا به جای من لــــــــــــــــــــــپتونو بکشید.

اول بگم واقعا از اونایی که بهم سر زدن ممنونم,خیلی خوشحال شدم نظرای قشنگتونو خوندم.واقعا ممنون (شوخی کردم بابا جدی نگیری حالا  که گریم گرفت.ولی نه خدایش از همتون م م ن و ن م)

اخیشششششششششش راحت شدم بخدا,کنکورو میگم تموم شد.

کنکوریاش میدونن من چی میگم.

منتظرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر نظرهای زیبایتان هستم.بع حالم بد شد,از نظراتون نها از نوع بیانم

این آپ تقدیم به همتون دوستون دارم هوارررررررررررررررر هوارررررررررررررررر.

فعلا  فدا     فدا   بوس بوس
+ نوشته شده در جمعه 1388/04/19ساعت 20:14 توسط فریبا |


   

بگذارید و بگزرید

             ببینید و دل مبندید

                          چشم بیندازیدو دل مبندید

                                                که دیر یا زود

                                                            باید گذاشت و گذشت...

                


 

برای احترام گذاشتن به حرف دوستای عزیزم که گفتند یه چند وقت یه بار باپ آپیدم.اینم تقدیم به همه ی دوستای گلم!!! ببینم چیکار میکنید!می خوام نظرتونو درمورد این آپ بدونم!

+ نوشته شده در شنبه 1387/08/04ساعت 1:7 توسط فریبا |


                           

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام به همه دوستای خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوبم

همه خوبید ؟خوشید؟سلامتید؟

بچه این چند وقته میخواتم یه چی بگم بهتون ولی  گفتم بزار وقتش برسه بعد میگم!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خیلی رک بگم من دارم میرم...............!!!!!!!!!!!!!!!آخه کنکور دارم!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

من وبمو حذف نمیکنم بزار باشه شما هم ترکش نکید بیاید یه وقتایی بهش سر بزنید شاید یه وقتی اگه شد بیام ولی قول نمیدم آخه اونایی که مثل من کنکور دارن منو درک میکنند که چی میگم تمام سرنوشتم و زندگیم به این کنکور بستگی داره! خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

نکنه منو فراموش کنیدا!!!!!!اومدم پیشتون منو نشناسید!یادتون باشه دیگه ساله دیگه ایشالله اگه اومدم خب بدونید منم دیگه آخه فریبا که زیاد نیست!

دارم خیلی دیر شروع میکنم به خوندن ولی حالا که دارم میخونم میخوام بشینم و بکوب خوب بخونم. خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بچه ها تنها خواهشم ازتون اینکه برام دعا کنید که یه دانشگاه دولتی با رشته ی خوب اگه خدا خواست قبول شم .پر توقع ام آره! خب خیلی دوست دارم دولتی قبول شم!

چشمام به دعاهای شماستا!!!!!!!!!! البته واسه همه کنکوری ها دعا کنید واسه من دعای ویژه کنید.ممنونتون میشم.

خیلی هم ناراحتم و دلم واسه تک تکتون تنگ میشه همتونو دوست دارم و میسپارمتون دست خدایی که در همین نزدیکیست!

امیدتون به خدا هیچ وقت قطع نکنید.

به امید دیداری دوباره.

خداحافـــــــظ همتون باشه......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خب دیگه هیچی من رفتم.............!!!!!!!!!!

بای تا هایی دوباره.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در جمعه 1387/07/12ساعت 20:19 توسط فریبا |


                     

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد، متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود "نامه ای به خدا"

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود:

 خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم . هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن!

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نودوشش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.

عید به پایان رسیدو چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود" نامه ای به خدا"

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

خدای عزیزم! چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/09ساعت 23:2 توسط فریبا |


«کوچه»

 

بی تو مهتاب شبی از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه که بودم،

در نهان خانه ی جانم گل ياد تو درخشيد.

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم.

پرگوشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم.

ساعتی بر لب آن جوی نشستيم.

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام.

...

يادم آيد تو به من گفتی!: از اين عشق حذر کن

لحظه ای چند بر اين آب نظر کن!

آب، آيئنه عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!

باش فردا که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی ازين شهر سفر کن!

با تو گفتم حذر از عشق؟ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم

 

روز اول که دل من به تمنای تو پرزد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

 

 

اثر از:فریدون مشیری

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/03ساعت 11:38 توسط فریبا |


 

"خدایا"

تو را غریب دیدم و غریبانه غریبت شدم

تورا بخشنده پنداشتم و گنهکارت شدم

تو را وفادار دیدم و هر کجا که رفتم بازگشتم

تو را گرم دیدم و در سردترین لحظات به سراغت آمدم

تو مرا چه دیدی وفادار ماندی......؟؟؟؟؟!!!!!

        

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/06/24ساعت 18:2 توسط فریبا |


کودکی با پای برهنه زیر باران ایستاده بود و به ویترینه فروشگاهی نگاه میکرد،

زنی در حال عبور او را دید،او را به داخل فروشگاه برد و برایش کفش و لباس خرید

وبه او گفت مواظب خودت باش.

کودک پرسید :ببخشید خانم شما خدا هستدید؟

زن لبخندی زد و پاسخ داد: نه!من فقط از بندگانه خدا هستم.

کودک گفت: میدانستم نسبتی با او دارید..........

                                    

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/11ساعت 22:9 توسط فریبا |


 

*زندگی را هر گونه بنگری همان گونه در نظرت جلوه گر میشود*

                                                                                                        **فریبا**

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/06ساعت 1:32 توسط فریبا |


روزی فرشتگان از خدا پرسیدند :

بار الهی! تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را دیگر چرا آفریدی؟!

خدا گفت :

غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد من نمیافتد

............!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه 1387/06/02ساعت 20:59 توسط فریبا |


«خدا هست»

 

 مردي براي اصلاح سر و صورتش به  آرايشگاه رفت. در حال كار گفت و گوي جالبي بين آنها در گرفت. آنها در مورد موضوعات و مطالب مختلف صحت كردند. وقتي به موضوع«خدا» رسيدند آرايشگر گفت: «من باور نميكنم خدا وجود داشته باشه.»

مشتري پرسيد: «چرا باور نميكني؟»

«كافيست به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد. به من بگو اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سر پرست پيدا مي شد؟

 نبايد اين همه درد و رنج وجود داشت. نمي تو اگر خدا وجود مي داشت. نمي توانم خداي مهرباني را تصور كنم كه اجازه دهد اين چيزها وجود داشته باشد.»

مشتري لحظه اي فكر كرد اما جوابي نداد چون نمي خواست جر‍ و بحث كند. آرايشگر كارش را تمام كرد و مشتري از مغازه بيرون رفت. به محض اين كه از آرايشگاه بيرون آمد در خيابان مردي را ديد با موهاي بلند و كثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نكرده. ظاهرش كثيف و ژوليده بود. مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگر گفت:

«مي داني چيست به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.»

آرايشگر با تعجب گفت:

 «چرا چنين حرفي مي زني؟ من اينجا هستم من آرايشگر هستم. من همين الان موهايت را كوتاه كردم!»

مشتري با اعتراض گفت:

«نه! آرايشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هيچكس مثل مردي كه آن بيرون است با موهاي بلند و كثيف و ريش اصلاح نكرده پيدا نمي شد.»

«نه بابا آرايشگرها وجود دارند! موضوع اين است كه مردم به ما مراجعه نمي كنند.»

مشتري تاييد كرد:

«دقيقا! نكته همين است. خدا هم وجود دارد!

فقط مردم به او مراجعه نمي كنند و دنبالش نمي گردند. براي همين است كه اين همه درد و رنج وجود دارد.»

                                                        خدا هست......               

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/05/21ساعت 0:51 توسط فریبا |


 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/02ساعت 21:18 توسط فریبا |


روزی که خداوند جهان را افرید،فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا خواند

و از انها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد کنند.

یکی از فرشتگان گفت:ان را در زیر زمین مدفون کن.

فرشته ی دیگر گفت:ان را زیر دریا ها قرار بده.

و فرشته ی سومی گفت:راز زندگی را در کوه ها قرار بده.

ولی خداوند فرمود:اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم

فقط تعداد کمی از بندگانم قادر به یافتن ان خواهند بود.

در حالی که من می خواهم راز زندگی در دسترس همه باشد.

در این هنگام یکی از فرشتگان گفت:

فهمیدم کجا!

ای خدای مهربان راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده زیرا

هیچ کس به این فکر نمی کند که برای پیدا کردن ان باید به

قلب و درون خودش بنگرد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/25ساعت 19:51 توسط فریبا |


+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/25ساعت 19:5 توسط فریبا |


سكوت غمبارشب را باگريه هايم شكستم ،شكستم تا بتوانم اسودگي ام را بازيابم آهي كشيدم و خواستم سخني بگويم با تو ، ولي نتوانستم بغض گلويم را فشرده بود گويا حرفهايم را ميشنيدي با زبان بي زباني خواسته اي گفتم يارا چه كنم اين راه نه چندان بسيط را برهنه پاي چگونه طي كنم آخر همراهي ات را از من دريغ مدار كه حيرانم در خط زندگي آخر چه كنم چه طور باشم، لبانم از فرط تشنگي آب زلال حقيقت به سخن گشوده نميشود باچشمانم اعتراف به خستگي دارم كاش نگاهم را دوباره بنگري وبيني تا نظاره ام كني برق چشمانم پرفروغ ميشود ازتپش قلبم چه گويم خودت بهتر ميداني حال مرا در لحظه هاي انتظار كاش سرانجام سايه سبزنامت       بر سرم گسترده شود اي تنهاترين مونس من

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/22ساعت 0:3 توسط فریبا |